بیل-آخ
بیل علت است و آخ معلول
قرار بود بیای توی بی کسی هام / یه کاری کنی واسه دلواپسی هام چقدر بغض کردم کنارم نبودی / هزار بار دلم خواست ببارم نبودی نبودی ببینی چقدر سوت و کورم / چقدر بیقرارم، چقدر بی عبورم خودت نیستی اما غمت روبه رومه / میخندم به بغضی که توی گلومه دیگه هیچ امیدی به برگشتنت نیست / اینو من نمیگم، خم جاده میگه شقیقم سفیده داری پیر میشی / چقدر آینه حرفاشو ساده میگه
اینطور که من اطلاع پیدا کردم. هفته ی پیش رضا قرایی یکی از افرادی را که در مجتمع تجاری طوبی با چاقو میزنه. طرف رو میبرن بیمارستان اما نمتونن کاری براش بکنن و بنده خدا میمیره. و ... یکی دو روزه بعد 4 نفر از دوستان مقتول رضا قرایی رو درست جلوی همون مجتمع تجاری طوبی گیر میارن و به قصد کشت میزنن و شیشه های ماشینش رو هم خورد میکنن. ظاهرا به جرم قتل رضا قرایی تحت تعقیب هست و الان متواری ... باید ببینیم سرنوشت قهرمان ما چی میشه !
در صورتی که بتونید تشخیص بدید داستانی که در زیر نوشته شده در کجا افتاده و دوجمله ایی که بعد از داستان می آید رو تشریح کنید یک عدد شارژ ایرانسل هدیه دریافت میکنید. تا 15 فروردین ماه 1390 فرصت دارید در این مسابقه شرکت کنید. روز 16 فروردین نفر برنده شارژش رو دریافت می کند و در همین جا معرفی خواهد شد. آقا ما دیرو پریرو با داداش سیا میخواستیم با ممّد کار داشتیم رفتیم دونبالش. حالا مگه ممّد پیدا بود ؟ این ور بگرد اون بگرد، دیدیم نی که نی " تمامی آنچه گفته شد کاملا صحت دارد این مطلب بعد از مشخص شدن برنده، تحویل جایزه به او و معرفی وی به بازدیدکنندگان، مانند سایر مطالب وبلاگ به شکل خصوصی در خواهد آمد و فقط کسانی که پسوورد وبلاگ را در اختیار دارند مجاز به دسترسی به آن خواهند بود.
اما اگر از دو دستۀ بالا نیستید؛ ولی مایلید که پسورد مطالب رو براتون بفرستم تا بتونید مطالب رو بخونید، پای همین مطلب کامنت بزارید ( حتما آدرس ایمیلتون رو ذکر کنید ) تا کلمۀ عبور رو براتون ارسال کنم ! اما لطف کنید با معرفی کامل خودتون من رو مطمئن کنید که دارم کار درست رو انجام میدم، این معرفی میتونه وبلاگ/ وب سایت شخصی شما باشه، یا صفحۀ شخصی شما در سایت های اجتماعی و یا هر مطلب دیگه ...
![]()
![]()
اتفاقی که چند روز پیش افتاده انقدر عجیب بوده کرک و پر آدمی بریزد و دم بر نیارد !![]()
![]()
اول که تو شهر بودیم. تو غربت بودیم. کس نداشتیم. یه ماشین از این زرد رنگا که همه رو سوار میکنه پول میگیره گرفتیم تا یه مسیری بیرون شهر رفتیم. از اونجا پیاده شدیم. خیلی منتظر ماندیم. تا آخر سر یه تراکتور دیدیم از دور دست تکان میده. سوار شدیم و با تراکتور قربان علی ده بالا رفتیم. رسیدیم به خونۀ ممّد اینا. هی فریاد زدیم : ممّد ... ممّد ... هووی ممّد
ندا نیامد
از رو نرده های چوبی دور خانه پریدیم به درون. از اونجا هم هی داد زدیم : ممّد ... ممّد ... هووی ممّد
پاسخی نیامد
دور خانه گشتیم. دیدیم وانت ممّد هست. با وانت ممد اومدیم بیرون. این داداش سیا نشست پشتش. آقا مگه رانندگی بلد بود ؟ آخر سر ما رو انداخت تو رودخونه ! هم ماشین ممّد رو با فنا داد و هم ما رو خیس کرد.
خلاصه آقایی که شما باشین آقا شنا کنان از رودخونه خودمون رو نجات دادیم تا هلاک نشیم دیگه آقا. منم زیر پوشم خیس شده بود و احساس خیلی بدی داشتم. به هر حال خودمون رو رسوندیم لب جاده و برگشتیم به شهر.
از ممّد هنوز خبری نداریم و نگرانشیم. هووی ممّد آقا ...
هیچ کدام از آنچه گفته شد صحت ندارد "![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |

